آغوشت را باز کن
بگذار پرنده ها
به سرزمین شان برگردند
وباد
در مسیر تازه ای بپیچد
دریا جزر ومد را فراموش می کند
به سمت تو شناور می شود
وستاره ها با حرکت سرانگشتان تو
در آسمان پخش می شوند
آغوشت را باز کن
شاید این پرنده ی مهاجر
بر بلندای شانه ات
به آشیانه ای تازه بیاندیشد
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/02ساعت 18:37  توسط صدیقه مراد زاده
|
می خواهم بیافرینمت
میان این سرمای زمستان
دو چشم را روی
صورت برفی ات می گذارم
که به دورترین نقطه ی زمین می نگرد
و دست هایت را
از سبز ترین شاخه های درخت می آفرینم
تا هرگز به پاییز نیاندیشی
دکمه های پالتویت را می دوزم
و کلاه همیشگی ات را
روی سرت می گذارم
حالا چقدر شبیه خودت شده ای
کفش هایت را اما در می آورم
و پاهایت را
نا تمام خواهم گذاشت
تا هرگز
هوای رفتن به سرت نزند
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/12/23ساعت 16:17  توسط صدیقه مراد زاده
|
میخواهم بخوابم
نه خوابی که با طلوع خورشید
پایان پذیرد
وبا ناشتای صبح فراموش شود
آنقدر که وقتی بر می خیزم
به جای این ساختمان ایستگاهی باشد
که فرزندان تو از آن عبور می کنند
وبه جای این درخت
تیر برقی که حرفهای محبت را
سریع تر به گوش ها برساند
می خواهم بخوابم
شاید خستگی سالها چرخیدن
از میان گرفتگی پاهایم
بیرون بریزد
شاید بتوانم
در انزوای آغوشم جز تو
به کس دیگری فکر کنم
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/10/10ساعت 10:43  توسط صدیقه مراد زاده
|
روزنامه های صبح ورق می خورند
وحادثه های بیشتر ی
اتفاق می افتد
تصادفآ کودکی ازپشت بام
پرت می شود
تصادفآ زن خودکشی می کند
و مرد به خانه نمی رسد
تصادفآ جنازه ی دختری جوان
پیدا می شود
روزنامه ها ورق می خورند
تو در ترافیک بعد از ظهر
خودت را باد می زنی
و من میان پیاده روهای شلوغ
حتی صدای پاهایم را
نمی شناسم
غروب دلگیرتر از همیشه
اتفاق می افتد
تو به خا نه رسیده ای
ومن هنوز هم
به دنبال راهی میگردم
که از این شهر دورم کند
***
فردا تصویر من در تمام روزنامه ها
ورق خواهد خورد
که برای عاقل ترین شما
شکلک در می آورد
دیوانه ای که به دنبال خودش
زمین را گم کرد
و در آسمان پاشید
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/06/14ساعت 16:11  توسط صدیقه مراد زاده
|
مبادا زمین بلرزد
دست هایم
تو را فراموش کنند
به خاک بسپارند
باد هم که این چنین
استوار می وزد
تا مرا به گوشه ای بپاشد
تا ذهنی را به هم بریزد
که به دنبال تو
خاطره ها رابه لرزه در می آورد
درخت ها ریشه هاشان را
در باد گم میکنند
وتو شبیه شعری فراموش
دوباره به من باز می گردی
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/05/30ساعت 11:39  توسط صدیقه مراد زاده
|
ترا می توان شناخت
میان هزاران آدم چتر به دست
با بوی باران
وموهایی خیس
ومی شود نقاشی ات کرد
در جاده ای که آمدنت را راه می رود
درذهنم جانمی گیری
لحظه ای زمان را نگه دار
آنقدر که دوباره مبهم نمانی
***
تصویر هاشور می خورد
از آدمی که سریع قدم بر می دارد
تا زودتر محو شود
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/05/30ساعت 11:32  توسط صدیقه مراد زاده
|
این نامه را برای تو می نویسم
وقتی تمام کاغذهای مچاله شده
روی دلم تل انبار شده اند
اینجا هوا کمی سرد است
و زمین هروقت
راهش راگم میکند
روی سر ما هوار می شود
هرجای نامه که بغض کردی
با صدای من فریاد بزن
که توانی در نفس هایم نماده
خودم را میان همین کاغذ
خالی میکنم
وته مانده های جوهر مغزم را
خط خطی کرده اند
بی آنکه بدانم زمان
در طول مسیرش
از من هم گذشته است
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/05/30ساعت 11:24  توسط صدیقه مراد زاده
|
عکس رود رینه لاریجان توسط سهیل پرنده
ترا از قصه های مادربزرگ شنیده بودم
که با اسبی سفید رفتی
ومن تنها عاشقی که دستهایش را
رج به رج گره میزد
تا چشم های تورابالا بیاورد
دیده بودمت
میان جنگ های برادرانم
که به خون کشیده می شدند
پدرگفته بود باید بمیری و
من می مردم
میان آتشی که از دل برادرانم
شعله می کشید
سال ها پیش از این به دریا رفتی
ودو چشمت زیباترین مروارید بود
که می شد از گوشهایم بیاویزم
اما هنوز هم صدای مرغان دریا
سرم را به درد می آورد
ودستهایم را میان انگشتهای جاری تو
گره می زند
ازمن نخواه به خیابان ها عادت کنم
وموهای نیمه بافته ام را
از لای دستهایت بیرون بکشم
***
خودم را حلقه آویز خواهم کرد
از مجنون ترین درخت بید
شاید باور کنی لیلا می توانست
عاشق تر باشد
سالها بعد به دنیا خواهم آمد
با چشم هایی درشت تر که تو دوست داری
ودستهایی که هر گاه
باورشان کنی
زیباترین سازهای جهان
به صدا در آیند
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/05/11ساعت 17:2  توسط صدیقه مراد زاده
|
تو نه
من ازآتش میگذرم
پا برهنه و تنها
تا روسیاهی ام را به تو ثابت کنم
سیاه میگذرم
سیاه سایه ام می سوزد
وسفید موهایم
این حادثه ای بود
که از تو گذشت و
در من اتفاق افتاد
دیگر هیچ پرنده ای
در دستهای من
به آسمان نخواهد رسید
و هیچ ستاره ای روی موهایم
سر نخواهدخورد
دیگر چین دامنم
به دور خودش نمی چرخد
وهیچ گلی خودش را
لای روسری ام جا نمی گذارد
***
تمام سیاهی ام را دراز میکشم
شاید خواب مردی راببینم
که قول داده بود
حتی اگر بمیرد
از نطفه اش گیاهی بروید
که از آن بارور شوم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/13ساعت 11:57  توسط صدیقه مراد زاده
|
اگر قرارزمین به هم نخورد
تورا خواهم یافت
وتو رویایی که فکرش را نکرده بودی.
فرقی نمی کند
میان خیابان های شلوغ
دستم را بگیری
یا در دشتهای دور
همیشه چشم هایی هست
که ما را با هم دیده باشد
چشم هایی که تو را
میان کوههای زاگرس می پراکند
و مرا کنار دختران قبیله ام
سربه زیر می کند
خیابان های شلوغ
بهانه ی دلگیری ست
که می شود مرا گم کنی
ومن اصلا به رویم نخواهم آورد
که رفتنت شبیه
خبر داغ روزنامه ها
توی سرم تکرار می شود
خبری که از کوههای زاگرس
سر بر آورده
و میان اعصاب خط خطی من
با تیراژهای بالا
مچاله می شود
+ نوشته شده در شنبه
1386/03/26ساعت 17:14  توسط صدیقه مراد زاده
|